چهار راه مهربانی و فداکاری
به نام آفریننده قلم
چهار راه روغن جوشی
به چهار راه که می رسیدی ، بوی خوشمزه نان محلی، از سرت بیرون نمی رفت . می بایست طمع و مزه اش را می چشیدی و می رفتی. همیشه شلوغ بود. ولی آن قدر خوشمزه و روغنی بود که ارزش صف ایستادن را داشت.
پیر و جوان هم نداشت. شکم سیر کن همه بود. کم کم عادتم شده بود، می رسیدم به چهار راه حتما می بایست دست و دهانم را با نان محلی، روغنی کنم و بروم.
یک روز مثل همیشه، وقتی رسیدم، دیدم خبری از صف و بوی خوش نان محلی نیست.
نمی توانستم رد شوم. مات و مبهوت به اطراف نگاه می کردم.اما خبری نبود. مدت ها گذشت. تا اینکه یک روز
تابلویی در کنار چهار راه، نگاهم را به سمت خودش کشاند. نزدیکش رفتم.
باورم نمی شد. اسم همان شخص مهربانی را می دیدم که نان محلی می خرید و به بچه های یتیم و بی سرپرست می داد. می شناختمش، قد بلند و چشم آبی و خوش زبان و فداکار. یادش بخیر.
دیگر در آنجا نان محلی روغنی نمی فروختند. چرا که بوی خوش فداکاری و مهربانی جای آن را گرفته بود.
چهار راه شهید داوود بقایی.
دوست دار پیشنهاد و نقد و ارتباط